سلام دوستان.
من ۱۰ ساله که عروس یه خانواده ام. خیلی بهشون محبت می کردم تا بتونم زندگیمو آروم نگه دارم. مدام میگفتن عروس دختر غریبه ست... بود و نبودش مهم نیست.....
ولی من تونستم ارتباط رو حفظ کنم و موفق هم بودم و شده بودم عروس خوبه
تا اینکه یک ماه پیش سر یک اختلاف مالی که من اصلا خودمو دخالت نمی دادم ، خواهرشوهرم و پسراش ریختن خونه ما و وسایل منو شکستن و با شوهرم درگیر شدن.. با کفش اومدن توی خونه من و به زندگی من بی حرمتی کردن.. و جالب اینه که همه خواهر برادرها پشت اونا دراومدن
تا اینکه خاله شون فوت کرد من رفتم مراسم و به مادر شوهرم تسلیت گفتم و دست دادم ولی اصلا محل نکرد خیلی دلخور شدم. معلوم نبود دختراش چی توی گوشش گفته بودن..
با خودم گفتم منم شخصیت دارم ، غرور دارم چرا بهم بی محلی می کنه در حالی که من کاری نکردم.. پس منم دیگه بهشون محل نمیزارم..
مادر شوهرم مریض احوال بود و معده درد داشت همون موقع هم، ولی رفته رفته بدتر میشد..
دو هفته بعد فوت خاله شون، عروسی پسر خواهرشوهرم بود منم رفتم و به هیچ کدومشون حتی سلام هم ندادم.. همون شب عروسی مادرشوهرم حالش بدتر میشه و بیمارستان بستری میشه و من اصلا ملاقاتش نرفتم.. خواهر شوهرم زنگ زد به شوهرم که تو پسر مایی و ما خانواده ایم... تو بیا ملاقات مامان، حالا زنت میاد بیاد ،نمیاد نیاد.. اون دختر مردمه😑
بدجور دلم شکست که هنوز بعد ده سال عروس رو جزو خانواده نمی دونن و میگن دختر مردم ...
حالا اوضاع مادر شوهرم خوب نیست و احتمال اینکه فوت کنه زیاده..
شما بودید چی کار می کردید؟