سلام دوستای گلم
لطفا تا آخرش رو بخونید🙏🏻
به نظرتون مردی که نزدیک چهل سالشه و وابستگی به خانوادش داره تغییر میکنه؟
خانوادش هر مشکلی پیش میاد میگن بچس! همه میگن بچه ست.
مثلا خانوادش میرن مسافرت هرچی از دوری میگذره این بی تاب تر میشه با اینکه تلفنی هر روز خدا باهاشون در تماسه... همش میگه احساس تنهایی میکنم.ترس از دست دادنشون رو داره چون هروقت لازم باشه حمایتش میکنن. در ضمن اصلا نمیزاره باهاش صمیمی بشم. میگه تو زندگی خودتو بکن من زندگی خودمو!!!! آخه مگه میشه؟ مشاور گفت گارد عجیبی داره و اگه کسی وارد حریمش بشه رسما به هم میریزه.حتی مادر خودش هم گفت من هزار راه رو امتحان کردم که باهاش صمیمی بشم نمیزاره...درونگراست و به کسی زود اعتماد نمیکنه. در ضمن اوایل ازدواج اقرار کرد که سم پاشی کرده و نزاشته من و خانوادش صمیمی بشیم چون ترسیده من و خانوادش یکی بشیم علیه اون!!!! آخه مگه میشه ما علیه اون بشیم...
به نظرتون علتش چی میتونه باشه؟