ترم آخر دانشگاه بودم و داشتم کارای فارغ التحصیلیمو میکردم،یه امضا کم داشتم که باید از مدیر گروه میگرفتم،مدیر گروه ما یه آقای مسن بود که منو میشناخت تو اون چهارسال چون دانشجوی فعال و درسخونش بودم خیلی هوامو داشت.کلا با همه ی بچه ها رفیق بود،هنوز که هنوزه روز معلم براش تبریک میفرستم تو واتساپ اونم کلی تشکر میکنه،یعنی رابطه ی دانشجوها با این استاد مثل رابطه ی پدر و فرزندی بود،همه ی بچه ها تلفنی باهاش در تماس بودن اونم کلی تحویل میگرفت،خلاصه شانس من یکی دو هفته ی آخر که من داشتم کارامو میکردم مدیر گروهمون عوض شد ،به جاش یکی از اساتید خانوممون اومد ،از اونا که دانشگاه رو با ارایشگاه اشتباه میگیره،خلاصه من از صبح تا ساعت یازده منتظر بودم چون از آموزش زنگ زده بودن بهش،اونم گفته بود باشه میام الان دانشگاه نیستم ،ساعت دوازده هم اون مسئولی که باید برگه ها رو بهش تحویل میدادم میرفت،رفتم از آموزش شماره ی مدیر گروه جدید رو گرفتم،بهش زنگ زدم گفتم فلانیم قرار بود بیاید برای امضا و فلان(جلوی در دفترش بودم که بسته بود)،یهو دیدم در دفتر باز شد از اون تو بیرون اومد شروع کرد داد و فریاد که تو غلط کردی به من زنگ زدی،از کی تاحالا دانشجو به مدیر گروه زنگ میزنه،میخوای الان برگه هاتو پاره کنم تو شعور نداری و فلان،با داد و بیداد،واااااای که چقدر اون لحظه دوست داشتم با مشت بکوبم تو صورتش،خونم به جوش اومد فقط کارم لنگ بود،خیلی دلم میخواست اونجا کتکش میزدم لگدمالش میکردم