من برام یه اتفاق خیلی جالب افتاد هر چند سرسری از کنارش رد شدم و تا ابد حسرتش به دلم میمونه...
من از بچگی عاشق یه سری چیزا بودم و خیلی وقتا بهشون فک میکردم و به طور عجیبی خدا یه نفرو سر راهم قرار داد که همممه ی اون ویژگی هارو داشت حتی مال شهری بود که من همیشه عاشق اون شهر و مردمش بودم با اینکه با شهر ما ۲۴ ساعت فاصله داره و در کل حتی شغلی که داشت رو من از بچگی بهش فکر میکردم یا ماه تولدش اسمش و ویژگی های ظاهریش و اخلاقش...
نمیدونم خدا خیلی دوسم داشت نگاه کرده بود ببینه من هرچی دوس دارمو تو وجود اون آدم قرار بده یا من جذب کرده بودم این چیزا رو..کاری ندارم به خاطر یه حرف اشتباه از دست دادم این حس دو طرفه رو چون اونم منو خیلی دوست داشت ولی برای من کاملا اتفاق افتاد یه جوری معجزه بود... ولی افسوس