چند سال پیش سال اولی ک تازه عروسی کرده بودیم ی روز با شوهرم دعوامون شد شوهرم کلللللی منو زد بعدم زنگ زد ب خانوادش اومدن مامانش چند باز میخاست منو بزنه زنگ زد ب مامان کلی فحش بهش داد بهم تهمت زد آخر همه طلا و گوشی و هممممه چی رو ازم گرفتن و بیرونم کردن
منم اینجا توی شهر غریب بودم اونموقع ۱۹ سالم بود
منم رفتم شکایت کردم ک جدا بشم ک ی کسال دادگاه رفتیم
ولی اخر دلم طاقت نیاورد برگشتم
خیلی خیلی عاشقش بودم و دلتنگ
وای ولی فکر اون روزا راحتم نمیزاره الان یهو از خواب پریدم اون صحنه ها اومد جلو چشمم
از خدا میخام فقط خودش جواب اینا رو بده ب بدترین شکل ممکن توی همین دنیا ب سرشون بیاد
همینجوری و قلب من هزار تیکه شد ب سرشون بیاد