اون موقع ها مثل الان نبود که همه چی بدونیم فکر کردم کسی با چاقو منو زده آخه صبح از،خواب،بیدار شدم دامن سفیدم تنم بود قرمز،قرمز،بود تو پشه بند تا نزدیک ظهر تکون نمیخوردم می ترسیدم مادر خدابیامرزم اومد گفت چرا بلند نمیشه زشته مهمون داریم گفتم نمیدونم کی،دیشب چاقوم زده دلم خون اومده درد میکنه نمیتونم تکون بخورم اومد دستم و گرفت یواش،برد تو اتاق وبهم توضیح داد چی شده خیلی خیلی ترسیده بودم الان دخترها کاملا آگاه هستن