من تا حالا با هیچ کسی ارتباط عاشقانه نداشتم بعد سه شب پیش تو تل میچرخیدم یه آقایی که فقط میدونم همشهری خودمه بهم پیشنهاد آشنایی داد که اگه شد ازدواج کنیم
خوشم اومد ازش برای اولین بار خواستم به کسی اعتماد کنم قبول کردم
اون فقط گفت من روستا زندگی میکنم کارم شهر هستش با یه غروری که نمیدونم از کجا اومد بهش گفتم من دارم دوره میبینم شرکت کار کنم و فلان من آدم روستا زندگی کردن نبستم اون هم مظلوم هیچی نگفت الان احساس میکنم از بالا نگاه کردم شخصیتش رو له کردم