۱۸ تیر ۱۴۰۰ بود که دیوونه وار عاشق پسری شدم.
که از اول میدونستم یه روزی قلبم رو نابود میکنه
یه پسر چشم عسلی قد بلند بور با زاویه فکی که وقتی نیگا صورتش میکردی دلت قش میرفت
یه روز که داشتم از در طلا فروشی شوند رد میشد یه پیرهن زرد رنگ پوشیده بود داشتم نیگا طلا ها میکردم که
برق چشاش منو گرفت اون چشای ستاره 🌟
از صد تا طلا قشنگ تر بود هستید ادامشو بگم؟؟