2821
2789

۱۸ تیر ۱۴۰۰ بود که دیوونه وار عاشق پسری شدم.

که از اول میدونستم یه روزی قلبم رو نابود می‌کنه

یه پسر چشم عسلی قد بلند بور با زاویه فکی که وقتی نیگا صورتش میکردی دلت قش می‌رفت 

یه روز که داشتم از در طلا فروشی شوند رد میشد یه پیرهن زرد رنگ پوشیده بود داشتم نیگا طلا ها میکردم که 

برق چشاش منو گرفت اون چشای ستاره 🌟 

از صد تا طلا قشنگ تر بود هستید ادامشو بگم؟؟




بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

این قسمت:پسری با زاویه دقیق فکی ...

🤣🤣🤣

ﺗﻪ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺁﻥ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺁﺧﺮ .... ﮐﻨﺎﺭ ﺷﯿﺸﻪ ... ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﺷﻮﯼ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﺕ !!! ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﯽ ... ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﭽﺴﺒﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﻭ ﺯﻝ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺟﺎﯼ ﺩﻭﺭ ....... ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ !! ﺑﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ...! ﺑﻪ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﻫﺎﯾﺖ ... ﺑﻪ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﻫﺎﯾﺖ ... ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ ... ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍتت ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺖ ﺧﯿﺲ ﺷﻮﺩ، ﺍﺯﺣﻀﻮﺭ ﭘﺮ ﺭﻧﮓ ؛ ﯾﮏ ﺧﯿﺎﻝ .... ﯾﮏ ﺁﺭﺯﻭ .... ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ ..... ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ... ﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺮﻭﺩ ﻣﻘﺼﺪﺕ ﮐﺠﺎﺳﺖ !! ؟؟ ﺍﺻﻼ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺮﻭﺩ ﻣﻘﺼﺪﯼ ﺩﺍﺭﯼ !! ﻭ ﺩﻟﺖ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﮤ ﻫﻤﯿﻦ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﻮﺩ ... ﺩﻧﺞ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ... ﻭ ﺁﻩ ﺑﮑﺸﯽ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼِ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﻫﺎﻳﺖ ، ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻫﺎﯾﺖ ... ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯿﺰﺩﯼ ... ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ ... ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺨﺎﺭ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ : " ﺍﻯ ﻛﺎﺵ "

در عین ناباوری قبول کرد و منی که داشتم ذوق مرگ میشد و یه دل نه صد دل عاشقش شدم روزا اول مث فرشته ها بود💔🥺

دیگ هیچی از خدا نمی‌خواستم کنارش حس آرامش داشتم تا اینکه اون روی خودش رو نشون داد🥺😓

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز