بچه ها مادر شوهرم آرتروز داره. کمر و پاش درد میکنه نمیتونه زیاد کار کنه. یک ماه پیش اسباب کشی داشتن. قبلش بهش گفتم خواستی جمع و جور کنی بگو بیام کمکت. گفت باشه. بعدش متوجه شدم که نقل مکان کردن و به ما نگفتن. ما دو روز بعدش متوجه شدیم رفتن خونه جدید. زنگ زدم بهش گفتم میگفتی میومدم کمکت خودتو چرا خسته کردی و... . گفت کابیتارو هنوز نزدیم. کابینتارو زدم خواستم جمع کنم میگم بیای کمک. دو روز پیش خونشون بودم گفتم کابینتارم که زدن بیا جمع کنیم، گفت فعلا حوصله ندارم. چند روز دیگه بهت میگم بیا جمع کنیم
الان به همسرم زنگ زده که خودم با خواهرت دارم جمع میکنم دیگه مزاحم شما نمیشم.
خدا شاهده من فقط و فقط به خاطر اینکه خیلی مریضه خواستم کمکش کنم ولی الان که با این واکنشها مواجه شدم یه کم احساس بدی بهم دست داده. فک کنم چهار یا پنج بار بهش گفته بودم که بگو بیام کمکت. به نظرتون چه فکری کرده که نزاشته برم؟ به نظر شما من ضایع شدم؟