سلام عزیزم داستان طولانیه ولی دو هفته کرونا گرفته بودیم اما تغییر نکرده بود حالمون
میگفتن اگر بری بیمارستان بدتر میشی
ما هم نرفتیم
من وقتی درگیر کرونا شدم هر روز و هر شب قبل از خواب از خدا میخواستم یا نجاتم بده یا خلاص
یک شب که رفتم تو اتاقم بخوابم
قبل از خواب گفتم خدایا چی میشه منم تو زندگیم معجزه ببینم ؟
نکنه واقعا وجود نداری
من اگر بمیرم شاید برم جهنم ولی اگر زنده بمونم به همه میگم تو اصلا وجود نداری
همه ساعت ۹شب خوابیدیم
ساعت دو شب از خواب بیدار شدم
تو خواب ناله میکردم بدنم داغ کرده بود
اینقدر داغ بودم که حتی دست و پاهام و حس نمیکردم
فقط ناله میکردم بخاطر تب زیاد
یک لحظه احساس کردم هیچ صدایی نمیشنوم
فقط صدای ضربان قلبم و میشنیدم که هربار ضربان ضعیف تر میشد تا اینکه خودم و از بالا دیدم
چشم تو چشم بودم با خودم
تا اینکه یک دست کوچولویی و دیدم که روی پیشونی من گذاشت
وقتی دستشو گذاشت من نفسم دوباره برگشت
مثل کسی که نفسش و نگه میداره و یهو رها میکنه
تو اون زمان بدون اینکه ساعتی و ببینم لحظه به لحظه گذر زمان رو حس میکردم
دو ساعت بانو رقیه بالا سرم بود و ازم پرستاری کرد
بهم قرص به همراه آب میداد
قدرت نداشتم چشمام و باز کنم
اما بالاخره تبم پایین اومد و بدنم به حالت طبیعی برگشت
وقتی حالم خوب شد چشمامو باز کردم
دیدم یک خانم چادری پشتش به من هست و وقتی به در اتاق رسید محو شد
اون موقع چند بار پلک زدم گفتم نکنه توهم زدم اما توهم نبود