بچه ها پسرم سرما خورده بود
مادرشوهرم زنگ زد که بیاین ناهار اینجا جیگر گذاشتم اولش گفتم باشه
اما بعدش به شوهرم زنگ زدم که رایان از صبح ابریزش داره و چندتا سرفه کرده اخه از قبل هم سرما خورده بود گفتم کیانا(دختر خواهرشوهرم که 1سال و نیمشه) اونجاس و میترسم سرما بخوره
قطع کرد گوشیو اومد خونه کلی سرو صدا کرد باهام تو دیوانه روانی هستی هیچکس مثل تو دیوانه نیس اونا مثل تو نیستن و...
منم گریه م گرفت گفتم گناه من اینه که به فکر بقیه هستم
مادرشوهرم به شدهرم زنگ زد گغت چیشد اینم با نارحتی و صدای بلندگفت نمیایم حوصله ندارم بیایم باز اونجا یکی یه سرفه بکنه باز این هی حرف بزنه یا رایان یه سرفه بکنه بقیه حرف بزنن و گوشی رو قط کرد (خاله و خواهراشو زنداییش اونجا بودن) قشنگ منو کوچیک کرد جلو همشون (الان باخودشون چقدر به من بخندن)
الانم داییش زنگ زده شام بیاین اونجا و من واقعا دلم نیس برم اگه برم مسخره همشون میشم بخاطر اینکه فقط به فکر دختر خواهرشوهرم بودم
الان بنظرتون من واقعا دیوانه هستم؟ برا خونه داییش چیکار کنم