با مامانم و بابام دعوای بدی کردم
عادتشونه همیشه از بچگی و نوجوونی و تا الان که ۳۱ سالم شده هرجا ک قرار بود برم و خوش بگذره و حالم خوب باشه قبلش قشنگ اوقاتمو تلخ میکنن و از دماغم در میارن اشکمو در میارن به هر بهانه ای
بخاطر این کارا و رفتارشون رابطم اصلا باهاشون خوب نیست
امید و انگیزه ای باهاشون به این زندگی ندارن
روح و روان منو کشتن از زندگی باهاشون حالم بده
فردا شبم عروسی پسر عممه میخوام نرم ولی دلم اونجاس خیلی حالم گرفته س