2821
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 8072 بازدید | 167 پست

مابین همه ی این جنجال ها و توهین ها سحر فقط چشم انتظار سعید بود که بیاد و همه چی رو سروسامون بده و ازش دفاع کنه اما در کمال ناباوریش سعید هیچ تلاشی نکرد و فقط با گریه و التماس از سحر طلب بخشش می کرد. سحر نمیتونست باور کنه چی به سرش اومده تویه روز همه چیزشو از دست داده بود آدمی که عاشقش بود و بیشتر از هر کسی بهش اعتماد داشت و تنها تکیه گاهش تو زندگی بود اینجوری پشتش رو خالی کرده بود و جلوی خانواده و اهل محل سکه ی یه پول شده بود.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

فدات عالی بود .. چقدر شبیه داستان عاشقی خودم هس بعد ۴ سال الان چندماهه کات کردیم 

این تازه اولشه عزیزم تا آخرش باید بخونی خیلی پیچ و تاب داره متاسفانه...

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

چقدر توهین و حرف و ناسزا شنید و کتک خورد و دم برنیاورد. شده بود مثل یه جنازه ی بی روح گفته بودم که سعید انگار نیمه ی گمشده ش بود روحی در بدنی دیگه و حالا اون قسمت از وجودش رو برای همیشه از دست رفته می دید. سعید و سحر از هم خداحافظی کردن و هدیه ها و یادگاری هایی که دست هم داشتن رو پس دادن و سحر نمی تونست باور کنه که باید به روزای سیاه زندگیش برگرده. همه چی از قبل حتی بدتر شده بود خانوادش بهش بی احترامی می کردن عذابش می دادن و برادراش به شدت کنترلش می کردن اون که دختر مستقل و شاغلی بود اصلا نمیتونست این وضعو تحمل کنه. تابستون که تموم شد با التماس و پادرمیونی بزرگای فامیل خانوادشو راضی کرد که بذارن برگرده دانشگاه و سرکارش (تو یه دفتر فنی کار می کرد). با پس اندازی که داشت و یه وام  یه ماشین دست چندم انداخت زیر پاش و زندگیش خلاصه شده بود تو اینکه بره دانشگاه و سرکار و برگرده خونه تو اتاق تاریک و تنها گریه کنه و به بخت بدش لعنت بفرسته. بیشتر طول روز رو خواب بود هیچ کس رو نداشت که باهاش درد دل کنه همه خودش رو مقصر می دونستن و سرزنشش می کردن.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

دلتنگی برای سعید دیوونه ش می کرد اما خطش رو عوض کرده بود و نمی تونست ازش خبری بگیره. با وجود اینکه دلش به شدت شکسته بود و شخصیتش له شده بود هنوز با ساده دلی عاشق سعید بود و نمیتونست فراموشش کنه. فکر می کرد همونطور که خودش قربانی خانوادش شده سعید هم قربانی خانواده سنتی و بی فکرش بوده و اگه تو دنیا فقط خودشون تنها بودن می تونستن تا ابد با هم بمونن و خوشبخت بشن. حالا می فهمید منظور سعید چی بوده که میگفت با هم ازدواج کنیم بریم امریکا و از همه چی دور شیم.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

سحر دختر قوی ای بود و با وجود همه ی این سختیا تونست خودشو جمع کنه و درسشو ادامه بده. گرچه دیگه هم دانشگاهیاش اون دختر پر شر و شور که چشماش برق میزد و همیشه می خندید رو نمی دیدن دوباره شده بود همون دخترک مظلوم و کم حرف که سرش همیشه پایین بود و کاری به کار کسی نداشت. تو همون دوره انقدر مظلوم شده بود که یه نفر تو محیط کارش بهش دست درازی کرد اما سحر بیچاره انقدر که داغون و ذلیل شده بود و به کارش و حقوقش هم احتیاج داشت که دم نزد و این درد رو هم به درداش اضافه کرد. خودش رو با درس و کار مشغول نگه می داشت اما همیشه ما بین کلاسا یا قبل سرکار می شد گوشه ی دنجی پیداش کرد که داره گریه می کنه.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

یک سال دیگه با همه ی این افسردگی ها و تلخی ها گذشت و سحر دیگه به تنهایی عادت کرده بود. نتایج کنکور ارشد هم اومد و سحر با یه رتبه ی خیلی عالی دانشگاه تهران قبول شد و فکر کرد این دیگه براش یه شروع تازه س. کم کم آماده ی جمع کردن وسایل و گرفتن خوابگاه و ثبت نام دانشگاه میشد که یه روز که پیاده برمی گشت خونه سر کوچشون سعید رو دید که تو ماشین نشسته بود بهش زل زده و خشکش زد...

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

مثل یه مرده ی متحرک با اشاره ی سعید بهش نزدیک شد و تو ماشینش نشست و هر دو زدن زیر گریه... مثل گذشته ها راه افتادن تو شهر و تا دو ساعت تموم هیچی نمی گفتن و فقط گریه می کردن یه جعبه دستمال کاغذی بینشون بود که نوبتی از اون دستمال برمیداشتن و اشکاشونو پاک می کردن هر کسی از بیرون می دید فکر می کرد حتما عزیزی رو از دست دادن و دارن از خاکسپاری برمی گردن...

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792