ان شالله
رهنمودهای بانو عالی بودن
منبصورت دفترچه نوشتمواقعا ب دردمخوردن چون مامانم صدوهشتاد درجه متفاوت از انچه بانو گفت بهم یاد داده بود ولی همه رو حدف کردم.
روابطم با خانواده همسرم و همسرمخوبه
ولی اونسری جاریم ی آتیشی تو زندگیمون انداخت که ۳ روز من و همسرم جون نداشتیم آخه ما ظرفیت ناراحتی و دعوا رو نداریم.
منم سر بارداری نفس کممیارم وقتی ناراحت باشم دیگ نفسم بالا نمیاد.همسرمم حسابی سرش شلوغه این روزا دیگه تا صب با من بیدار موند و خلاصه بدنمون و ذهنمون حسابی تحلیل رفت.فقز بخاطر ی بحث مسخره
ولی دیگه تصمیمگرفتم هر گز و هرگز بدونه همسرمخونه جاریمنرم
و اینکه نوبتیش میکنم.اوندوماهه خونه مننیومده ولی منچون دلم برا بچه هاش تنگ میشد هفته دو هفته ی بار و سر میزدمکاشتباه کردم و یا حداقل بدون همسرم نباید میرفتم