دورمو که نگاه میکنم میبینم من حتی دیگه ایدا رو ندارم
کسی که از جزء به جزء زندگیم خبر داشت
چرا باید اخرین حرفامون این باشه که اون گفته باشه ببخشید من با مهم نیست جواب داده باشم
چرا مثل قبل غر نزدم سرش
چرا اون از دلم در نیاورد
اصلا چرا ایدا؟؟
چرا تو نه؟
من دیگه تورو هم ندارم
من دیگه منتظر توام نیستم
من دیگه من نیستم
یعنی من دیگه خودمو هم ندارم
من تبدیل شدم به یه تیکه خستگی متحرک که کسی نیس براش گریه کنم
من شدم کسی که حتی واسه کوچک ترین اشتباه میشم دشمن راحیل و سرش غر میزنم
سرزنشش میکنم
نمیدونم
ولی دورمو که نگا میکنم
میبینم بجز تو و ایدا و چند نفر دیگه
من خودمم ندارم.