باران که میزند
درونم غوغا به پا شود، لبریز می شوم از شور کودکی...
جسمم رها شود عریان نمی شوم «ولی» روحم جدا شود در اوج میروم پر از خیال می شوم، آه از بچگی... که من باز بچه می شوم...
باران که میزند
من گشنه می شوم دلم غش میرود برای دمپخت مادرم ،من یک دخترم
باران که میزند
منم یک یار می شوم ،همدرد می شوم ،من یک خواهرم
باران که میزند
دلم عاشقانه می شود مستانه می شوم، شاعرانه میروم به سمت همسرم
باران که میزند
تمامم چتر می شود برای دخترم ، من یک مادرم
باران که میزند
تکرار می شوم از نو، درون خویش انسان می شوم
باران که میزند
وجودم بغض می شود، ابری شود دلم، اشکم روان شود برای طفل بی جان و سرپناه، من یک آدمم
باران که میزند
پر از احساس می شوم، چون من یک زنم
آه ای باران لعنتی......
(فان)