یکیش برمیگرده به خیلی کودکیم برف بود و من دست گرم بابامو گرفته بودم طرف خیابون بودم اون تو پیاده رو
تو همون بچگیم تو دلم میگفتم خدایا بابا چرا نمیفهمه اینور خطرناکه منو نباید اینورش نگهداره 😂
یکی وقتی بود که برای روز پدر مامانم پول داد یادمه کل بچه ها تو اونمغاره اون روز واساده بودن و جوراب میخریدن و آقای فروشنده کادومیچ میکرد یه گل پاپیونی میزد روش
وای که چقدر برامون کادوی مهم و پر ارزشی بود👣
بابای من همیشه مهربون بود و تو دعواهایی که مامانم میگرفت با ما همیشه میگفت نه دخترم هیچوقت اینکارو نمیکنه دختر خوبیه
و حمایتمون میکرد
یا هرگز نمیزاشت غدا نخورده و قهر کرده بمونیم
به زور کشون کشون میبردمون سرسفره
همیشه باعث افتخارم بود و من باهاش ذوق میکردم
با علم و دانش بود و همیشه ادبی صحبت میکرد
همیشه خندان و شاد بخشنده هرگز با کسی قهر نمیتونه بمونه
خیلی شهرها مارو برای تفریح برد
وقتی دانشگاه اومد چنان عطسه ای کرد که صداش کل اونجارو برداشت و من از خنده ریسه رفتم .... همیشه آلرژی به گرده داشت اون روز کلا در حال فین فین بود 😅😪