2777
2789

سلام به همه

بیاین بهترین خاطره‌ای که تو ذهنتون به صورت تصویری از کودکی با پدرتون دارید رو بگید به مناسب نزدیکی روز پدر چندتاشو تصویرسازی می‌کنم و می‌فرستم همین جا😊

تو باغ زندگی فقط یه تک‌گله اونم من

یکیش برمیگرده به خیلی کودکیم برف بود و من دست گرم بابامو گرفته بودم طرف خیابون بودم اون تو پیاده رو 

تو همون بچگیم تو دلم میگفتم خدایا بابا چرا نمیفهمه اینور خطرناکه منو نباید اینورش نگهداره 😂

یکی وقتی بود که برای روز پدر مامانم پول داد یادمه کل بچه ها تو اون‌مغاره اون روز واساده بودن و جوراب میخریدن و آقای فروشنده کادومیچ میکرد یه گل پاپیونی میزد روش 

وای که چقدر برامون کادوی مهم و پر ارزشی بود👣 

بابای من همیشه مهربون بود و تو دعواهایی که مامانم میگرفت با ما همیشه میگفت نه دخترم هیچوقت اینکارو نمیکنه دختر خوبیه 

و حمایتمون میکرد 

یا هرگز نمیزاشت غدا نخورده و قهر کرده بمونیم 

به زور کشون کشون میبردمون سرسفره 

همیشه باعث افتخارم بود و من باهاش ذوق میکردم 

با علم و دانش بود و همیشه ادبی صحبت میکرد 

همیشه خندان و شاد بخشنده هرگز با کسی قهر نمیتونه بمونه

خیلی شهرها مارو برای تفریح برد 

وقتی دانشگاه اومد چنان عطسه ای کرد که صداش کل اونجارو برداشت و من از خنده ریسه رفتم .... همیشه آلرژی به گرده داشت اون روز کلا در حال فین فین بود 😅😪


یکیش برمیگرده به خیلی کودکیم برف بود و من دست گرم بابامو گرفته بودم طرف خیابون بودم اون تو پیاده رو& ...

خیلی قشنگ بود ممنون

خیلی خوبه که از بچگی تا الان انقدر پر از حس خوبه😊😊😊⁦♥️⁩

خاطرات بچگی واقعا قشنگن😍😍😍

تو باغ زندگی فقط یه تک‌گله اونم من

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

خاطره ای که یادمه بچه بودم فکر کنم ۷ یا ۸ سالم بود بابام من و داداشم و برا اولین بار برد سینما...نفری ی دونه چیپس مزمز بزرگم هم برامون خرید  فلفلی...یادمه من و داداشم از ی هفته قبل منتظر بودیم که روز موعود برسه...هیچوقت لذت اون روز قشنگ از یادم نمیره...اصلا فیلم و یادم نیست ولی چیپس و خوب یادمه  مسئول سالن سینما دوست صمیمی بابام بود بلیتم ندادیم اینم یادمه  همیشه هم نزدیک مدارس بابام چسب و پلاستیک و  کاغذ جلد رنگی میخرید تمام کتاب دفترامون رو خیلی خیلی تمیز جلد میکرد...هیچکس اندازه من تو کلاس دفتر کتابش تمیز جلد نشده بود...ناخونامونم  فقط بابام میگرفت‌...یکساعت وقت میذاشت چون سر هر ناخن دو سه بار ازمون میپرسید بگیرم که ی وقت رو گوشتمون نباشه...یعنی ی ساعت تو خونه این ملودی در جریان بود بگیرم...بگیر...بگیرم...بگیر..  خیلی خیلی هنرمند و خوش خطه...تمام کاردستی های مدرسه رو با بابام درست میکردیم...همیشه هم به نام خدا و بسم الله الرحمن الرحیم بالای تخته کلاس و بابای من مینوشته با قلم و جوهر من برا خودشیرینی میبردم میدادم معلممون  خیلی خیلی پدر هنرمندم و دوست دارم(پدرم نویسنده و کاردگردان و بازیگر تئاتره کلی هم جایزه گرفته)و بهش افتخار میکنم...کاش پدر ومادرا همیشه زنده بودن  

فقط 15 هفته و 6 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است...
خاطره ای که یادمه بچه بودم فکر کنم ۷ یا ۸ سالم بود بابام من و داداشم و برا اولین بار برد سینما...نفر ...

خیلی قشنگ بود😭 چه پدر بامحبت و با حوصله ای😍⁦♥️⁩

تو باغ زندگی فقط یه تک‌گله اونم من

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز