من ۲ هفته پیش عمل کردم موقع دراومدن از بیمارستان نامزدم و مامانش اومدن دنبالمون بعد منم چون عمل کرده بودم مامانش اصرار کرد جلو بشینم ک بخاری بخوره بهم
همینکه من نشستم جلو داییم و خانوادش اومدن تو حیاط بیمارستان مارو دیدن بعد ک اومدیم خونه داییم ناراحت شده بود که چرا من جلو نشستم اینکه اگه خبری شده چرا ما خبر نداریم
چون ما هنوز خواستگاری و عقد رسمی نکردیم ولی خیلی رفت آمد داریم همه ام خبر دارن
بعد من دو سه روز پیش ک با نامزدم بیرون بودیم گفتم آره داییمم ناراحت شده میگه چرا رسمیش نمیکنن و اینا خلاصه حرف زدیم خیلیم تاکید کردم بهش نری به کسی یا تو خونه بگیا
بعد امروز فهمیدم نامزدم این حرفو رفته به مامانش گفته😞
انقد حالم بد شد گریم گرفت
شاید از نظر شما ناراحت کننده نباشه اما من متنفرم از اینکه حرفمو یا چیزی بینمون زده شده رو یکی دیگه بدونه
الانم زنگ زد بهش گفتم دیگه بهت اعتماد ندارم😭اونم انقد ناراحت شد
گفت قول میدم دیگه تکرار نمیشه منم گفتم دیگه من حرفی بهت نمیزنم ک بخوای تکرار کنی😞