پدرنامزدم الان اومده بود خونمون (عقد نیستیما)
بخاطر یه داستانی با مامان بابام بیرون بودن بعد مادربزرگمو دوس دارن کلا. مادربزرگمم خونه ما بود
اومده بود تو دیگه ببینتش
بعد من دماغمو عمل کردم ۲ روزه. پاشدم از مادربزرگم پذیرایی کردم سرم گیج رفت دیگه اومدم خوابیدم قبل رسیدنشون
دیگه نرفتم بیرون از اتاق انقد درد داشتم اصلا صورتمو حس نمیکردم لباسمم کوتاه بود بعد فکر کن صورتم انقد باد کرده کبود شده چشام دیده نمیشه خیلی زشت شدم
مامانم گیر داده بیا احوال پرسی کن منم از درد پیچیدم به خودم هی میگه بیا گفتم بخدا نمیتونم خودش میفهمه حالمو
بعد بابای نامزدم پاشد بره گفت میخاستم فاطمه رو ببینما خوابیده؟ مامانم گفت نه اونم اومد اتاق احوال پرسی کرد گفت خوب بخور و اینا... رفت خونشون
الان این بد شد؟ مامانم هی داره حرف میزنه میگه تو نیومدی زشت شد هوووف