منشی سونو تا اشکامو دید با دکتر مشورت کرد و گذاشت همسرمم بیاد تو تا روی تخت خوابیدم با صدای بلند گریه کردم و دکتر میگفت چرا گریه میکنی مگه چند سالته؟
همسرمم ترسیده بود و میگفت آقای دکتر فکر میکنه جنین چیزیش شده
از دکتر خواهش کردم صدای قلب کوچیکشو بذاره بشنوم ولی گفت خانم برو بیرون با همسرت کار دارم دنیا جلوی چشمام سیاه شد ولی بازم خودمو دلداری میدادم گفتم شاید میخواد با برگه سونو خوشحالم کنه
وقتی بعد چند دقیقه همسرم با برگه سونو اومد بیرون دیدم حالش زیاد خوب نیست برگه رو دیدم و فهمیدم قلب فرشته ام تو ۸هفتگی ایستاده و من ۲هفته تمام اونو نداشتم و نفهمیده بودم
تو خیابون گریه میکردم جایی رو نمیدیدم حرفای همسرمو نمیشنیدم همه نگاهم میکردن ولی برام مهم نبود از خدا شاکی بودم چرا نذاشت طعم مادری رو بچشم و زودی این حس رو ازم گرفت