حتی تلفنی حرف زدنشو با کسی ندیدم
زیاد حوصلش نمیکشه انگار!
بعد امشب موقع شام یهو گوشی من زنگ خورد مخاطب مادرِ نامزدم بود منم جواب دادم به طرز خیلییی شوکه برانگیزی پدرش پشت خط بود!
بهم گفت آماده شیم باهم بریم بیرون با خانواده منم گفتم ببخشید ولی ما مشغول شامیم گفت نخورید میریم بیرون.
خیلی خلاصه کنم مارو برد یکی از بهترین روستورانای شهر!میلیونی کارت کشید
نشست کنارم باهام عکس گرفت باهام گفت خندید حتی گفت دیگه لباس مشکی نپوشم!!!
گفت یه مسافرت در پیش دارن منم میتونم باهاشون برم و خوشمیگذره
به قدری شوکه ام نمیتونم بخوابم
شاید بنظر شما این رفتارا عادی باشه ولی من حتی فکر میکردم شاید چیزی مصرف کرده!در این حدددد تغییر کرده بود