این دوساله شوهرم رفته یه شهر دیگه سرکار بعد دو سال که با خانواده ی شوهرم بودم از دعوا و حرف و حدیث پشت سرم بگذریم دو ماه پیش کرونا گرفتن منم خونه ی بابام موندم تا یه ماه پیش شوهرم گفت برگرد خونه پدرشوهرم من بچه کوچیک دارم و الانم ناخواسته باردارم بهش گفتم خسته شدم راحت نیستم دوتا برادرشوهر کوچیک دارم با دخترم نمیسازن تا بلاخره خونه ی اولیه ی پدرشوهرمو مجهز کردیم اومدم اینجا بعد شبا خواهرشوهرم میاد پیشم تنها نمونم بعد یک ماه تازه میخوام نفس بکشم مادرشوهرم موقعی که شوهرم میخواست بره سرکار زنگ زد که بزار زنت بیاد خونمون بمونه تا تو از سرکاری بیای