#داستان_کوتاه
با دخترم قایم موشک بازی می کردیم.
چشم های من رو با پارچه ای بست و خودش قایم شد.
تا ده شمرم و کورمال کورمال دنبالش گشتم.
-هی ماریا، دستهاتو بهم بکوب..این قانون بازیه!! 'من گفتم.
-ترق ..ترق
صدای دستهاش رو شنیدم.
دنبال صدا رفتم..
-ترق..ترق
صدا از داخل اتاق بود.
لبخندی زدم و دیوار اتاق را لمس کردم.
-ترق..ترق
صدا من رو سمت کمد کشوند.
در کمد رو باز کردم و بین لباس ها دنبال دخترم گشتم.
میتونستم موهاشو لمس کنم
ناکهان صدای دخترم رو از بیرون اتاق شنیدم:
-هی مامان تو نتونستی پیدام کنی!