بچه خواهرم تک فرزندم و با این که خیلی بهش میرسن وبلاگ زده و لینکش رو فقط به دخترم داده. این مطلب رو توش دیدم
بلاخره یک روز میام تو نی نی وبلاگو مینویسم که منم خواهر دار شدم
مامان منم بارداره
جنسیتش مشخص شده.
دیگه تک فرزند نیستم.
دیگه تنها نیستم.
دیگه به حیوونا پناه نمیارم.
آرزوم براورده شده
دیکه حسرت نمیخورم.
دیگه با دیدن خواهر و برادر های مردم آه نمیکشم.
حتی تو نی نی وبلاگم از ترس تمسخر های دیگران
پز دادن های دیگران
نمیتونم هم درد هامو پیدا کنم.
کسی که واقعا بفهمه تک بودن چه دردیه.
اینکه از لیست اسم هایی که برای برادرت نوشته بودی برای پسر داییت اسم انتخاب کنی خیلی سخته.
اینکه تو رویاهات خواهر داشته باشی خیلی سخته.
کسی میدونه من چند وقته تو حسرتم؟
اینکه با مامانت بری پارک اونایی که 2 تا خواهرن 2 تا برادرن. خواهر و برادرن و با هم سوار تاب بزرگ میشن رو ببینی خیلی سخته.
اینکه به هوای انتخاب هدیه برای پسر دایی که قراره به دنیا بیاد تو راه پارک بری سیسمونی فروسی و دور از چشم مادرت با دیدن لباسای کوچولو حسرت بخوری خیلی سخته.
اینکه بدونی شاید همیشه تک بمونی خیلی سخته.
میدونید من از 11 سالگی میترسم. از این که اسم وبلاگم از داستان های خواهر بزرگ 10 ساله بشه داشتان های خواهر بزرگ 11 ساله ولی هنوز خواهر و برادر واقعی نباشه خیلی سخته. 11 ساله میشم و چیزی ندارم جز 11 سال حسرت. میترسم از اینکه 11 سالم بشه و هنوز تو حسرت باشم. میرم تو کتاب های هوشنگ مرادی کرمانی با کلمه (خواهر شیری) آشنا میشم و دروغکی به دوست بد تر از دشمنم میگم خواهر شیری دارم. ولی کی میدونه که نه... همینا باعث شدن زود بزرگ بشم. باعث شدن تو سن کم بدونم بچه چه طور به وجود میاد. باعث شد معلم تئاترم بهم بگه بچه بزرگ و بهم بگه تو بچگی نمیکنی
کاش بتونم به ماجرایی که ۱ بچه دارن بگم نه. نکنید. تک فرزندی بده. تک فرزندی ظلمه تک فرزندی گناهه. نمیخوام بچه دیگری حسرت هایی که من خوردم بخوره. کاش میتونستم برای این مطلبم رمز نذارم تا مادر ها بدونن چه ظلمی در حق ما شده. بدونن اینکه ما جلوشون از خواهر و برادر حرف نمیزنیم فقط یعنی نا امید شدیم. از دلمون خبر نمیده.
من یک لیست از لوازم سیسمونی درست کردم و نمیتونم برای خواهر و برادری که هیچوقت نداشتم بخرم. باید لباسی که آرزو داشتم تن برادر خودم باشه رو برای پسر داییم بخرم. ما هیچوقت مهمون نداریم چون بیشتر فامیل هامون تهرانن و ما نه. درسته که پدرم نمیتونه بچه دار بشه ولی میشه درستش کرد. من میدونم چون تحقیق کردم.
من برای خدا نامه نوشتم اما فقط توشون گفتم خداجون به من یه آبجی یا داداش بده. هیچوقت بهش حرف اصلی دلمو نگفتم البته میدونم اون از دلم خبر داره اما شاید میخواد از زبون خودم بشنوه. خب. خدایا من بهت گفتم. همه چیزو بهت گفتم چرا صدام رو نمیشنوی خداا؟ صدای منو بشنو. دل منو نشکن. خدایا برای تو که کاری نداره. تو یکی از وبلاگا یک جمله شنیدم. من به دستان خدا خیره شدم معجزه کرد. اینو خود کسی کگه اون وبلاگ داشت گفته بود. توش از سقط ها و نازاییش گفته بود و در آخرر صاحب 2 تا بچه شد. مربوط به سال های 91 یا 93 بود. خدایا تو مهربونی. لطفا بهم بده. خدایا تو میدونی که چققددر حسرت میخورم. چقدر آه میکشم.
تمام عمرم از زمان مهد کوک یادمه حسرتمو. الان دلم برای پسر داییم هم میسوزه چون سن پدر و مادر اون هم بالاست و اونم تک فرزند میمونه اونم حسرت میخوره. بیچاره بچم. احتمالا با آدم تک فرزند ازدوج کنم اونطوری بچم نه دایی داره نه خاله نه عمه نه عمو. بی کس و کار میمونه. مادرم از همین الان کسایی که بیشتر از 2 تا بچه دارن رو دهاتی میدونه. آخه چرا. اونا فقط ظلم نکردن به بچه هاشون.
این مطلب دردل 10 سال حسرت بود. نیاز داشتم یک جایی. یه وقتی تمام حرف های دلم رو بزنم.. اگر شد این مطلب رو تو 10 سالگی خواهر یا برادرم بهش نشون میدم. نه تنها این مطلب بلکه تمام خاطراتی که تو همین وبلاگ براش ثبت کردم. دلم روشنه. به امید اون روز
1400/1/10