پنج ماهه ازدواج کردیم،توی این پنج ماه فقط دو سه هفتشو سرکار رفته بقیشو توی خونه خواب بود!خیلی خانوادم تلاش کردن باهاش ازدواج نکنم ولی اهمیتی ندادم چون عاشقش بودم!بخاطرش پونصد کیلومتر از خانوادم دور شدم و اومدم توی یه شهر غریب،حاضر شدم توی یکی از اتاقای خونه باباش زندگی کنم(الان داریم خونمونو جدا میکنیم)به غیر از یه ماه اول دیگه برای تفریح هیچ جا نبردم،به خاطر شرایطم توی این اتاق کارام چند برابر شد واسه همین دستام دچار گرفتگی اعصاب شد و دکتر گفت باید دستات استراحت مطلق کنن تا شاید خوب بشه!برای همین من دیگه نتونستم به خونه برسم،قرار بود حالا که سرکار نمیره لااقل به کارای خونه برسه ولی خونم میشد مثل آشغال دونی از بس کثیفو به هم ریخته بود،فقط یکی دوبار خونه رو مرتب کرد،از حرصم دوباره کلی کار میکشیدم از دستام برای همین دست دردم برمیگشت!توی همین پنج ماه چند تا موی سفید درآوردم،زیر چشمام گود افتاده،افسرده شدم!حالا طلبکار شده میگه مجردیم بیشتر آرامش داشتم!توقع داره من هیچ اعتراضی نکنم به بیکاریش به بیخیالیش!جدیدا داره خط قرمزامو رد میکنه!میگه هرکی برای خودش زندگی کنه(البته یه ناراحتی بینمون پیش اومد و من یه کاری کردم که خیلی ناراحت شد و بعد از اون افتاده سر لج)!حس میکنم خیلی بی رحمه!البته پدرش هم همین کارو با مادرش کرده و کلا به حال خودش ولش کرده!میترسم مثل پدرش باشه!جرات نمیکنم هیچی به خانوادم بگم چون قبلا یبار جدا شدم و میدونم داغون میشن و باید کلی هم سرکوفت بشنوم!میترسم خر شم خودکشی کنم😔😔حتی یذره هم اوضاع بهتر نشده که به آینده امیدوار باشم،روز به روز بدتر میشه،حرمت داره از بینمون کلا از بین میره