خیلی گند زدم !کلا جز گند زدن کار دیگه ای بلد نیستم!نه شوهر داری نه بچه داری نه حال دارم نه حوصله دارم !فقط میخام بخابم تمام !زندگیم و داغون کردم!شوهرم خیلی دوسم داشت عاشقم بود !با حرفای نسنجیده !فضولی های بی مورد!چون همسرم ی بار ازدواج کرده و جدا شده ی دختر دارن ک ب خاطرش گاهی زنش و میبینه دورا دور موقع رسوندن یا تحویل گرفتن!حساسیت های بیخود از دست دادم !دیگه دوسم نداره !خیلی دعوا داشتیم !این آخرا همه چی و ب خانواده ام گفته !احساس پوچی میکنم !خنگم !همش میگه تو بی عقلی!من خب دوسش دارم !دلم میخاد خوب شه ک نمیشه !هر کار میکنم نمیشه !اگه مریض شم میگه تو ک همیشه مریضی یا میگه خوب میشی چیزی نیس اصن براش اهمیت ندارم جلوی مادر شوهرم دعوامون شد !من فقط گفتم من و ببر دکتر مریضم گرفت کتکم زد !اینقدر از من پر حالا مادر شوهرم ی جوری شده حس میکنم از چشم همه اشون افتادم البته من هیچ وقت تا ب حال اذیت خانواده شوهر نکردم !خب شوهرم انتظار داره من عین خودش رفتار کنم !من بیس سال ازش کوچیکترم !مغزم نمیکشه در حد اون !اصن تجربه اون و ندارم ولی اطرافم میبینم کسایی ک از من کوچیکترن و خیلی موفقن حالا هر دعوایی شه اگه مقصر هم نباشم ب خاطر سابقه بدم مقصرم چون وقتی دعوا شه من میام برای دفاع از خودم جلو اونایی ک اومدن آشتیمون بدن بهش توهین میکنم تا کمی آروم شم !اخه خیلی غرورم و شکسته !خیلی خوردم کرده قبلا خیلی انگیزه داشتم از پس همه چی بر میومدم الان اینقد ضعف دارم ک تا ی سلام بدم ب کسی دو ساعت بعدش فک میکنم من چجوری سلام دادم خوب بودم نبودم نکنه پشت سرم بشینه مسخره ام کنه بگه خنگم بگه موندم بگه اصن اجتماعی نیستم بلد نیستم حرف بزنم !نکنه بگه زشتم از خودم متنفرم