سلام صبح همگی بخیر.
بچه ها من خیلی به پدرومادرم وابستم ..وقتی مریض بشن دلم میخواد گریه کنم ازناراحتیشون..خواستگارام محل زدگیشون شهرای دیگن واسه همین گاهی رد میکنم.همیشه ازایننگرانم که مامان وبابام وقتی پیربشن تنها باشن..من برادر ندارم .یه خواهر دارم.اونم ازدواج کرده واونقدر مشغله داره که گاهی فرصت برای ساده ترین کاراش نداره وبه خاطر بعضی رفتاراش نمیتونم زیادروش حساب بازکنم که خیالم راحت باشه ..همش تصور میکنم من برم یه شهر دیگه بعد مثلا یکشیون مریض بشه اگه من نباشم کی اون موقع بهشون کمک کنه..
الان یه خواستگار دارم که همه میگن خوبه وعالیه وقبول کن خیی از یزد دورن ..ولی من مامان وبابام روکه میبینم اشکم درمیاد.نمیتونم..میخوام بگم نه