من توی تاپیک قبلی گفتم که پدرشوهرم کل دارو ندارش که یه واحد آپارتمان توی تهرانه اونم داده به برادر شوهرم ...
حالا بعضیا اومدن یه پیشنهادی کردن ...بعضیام اومدن گفتن مال خودشه نخواسته نداده ...همه اینا قبول کاری به روایات و احادیث هم ندارم که در مورد تبعیض بین فرزند گفتن ...خانواده شوهرمم جانماز آبکشن ...
به هر حال من با بزرگترین مشکلات هم دو روزه کنار میام با اینم کنار اومدم که خودمو شوهرم زندگیمونو بسازیم ...
مادرشوهرم امروز زنگ زده (با سیاست و خودشیرینه)حرف میزنه انگار هیچی نشده ...منم ناخودآگاه حرفی برای گفتن ندارم و فقط هر چی میگه میگم بله بله ...تا اینکه بغضم شکست(مغرورم دلم نمیخواس ولی دست خودم نبود)گریه کردم ...کلی حرف بارم کرد ...م.ه دل شکستن و ناراحتی منم دست اوناس؟یا دست منه؟کلی حرف بارم کرد برا شکستن دلم و شکستن بغضم ...که اول بچه بیار بعد صاحب زندگی شو ...اول مثل من بشو زن ۶۰ ساله بعد صاحب زندگی شو...تو تلخی زندگی پسرمی و...در حالی که عشق و احترام بین من و شوهرم در خلوت و جمع زبانزده و خدا هم آگاهه چقدر باهم خوبیم و باهم زندگیو ساختیم بدون توقع اضافه از اونیکی...
سما باشین واقعا چیکار میکنین؟