شب عجیبی بود احساس گنگی داشتم و استرس اینکه فردا همه چی به خوبی پیش میره یا نه خودمو برای مادر شدن اماده نمیدونستم بالاخره با تموم شب زنده داریای من ساعت 6 صبح رو نشون میداد دیگه کم کم باید اماده میشیدم اخه خانم تقوایی مسئول زایشگاه بهم گفت ک ساعت 7 باید اونجا باشم خلاصه ماهم اماده شدیمو به سمت بیمارستان حرکت کردیم قبل رفتن هم ساناز منو از زیر قران رد کرد و پشت سرمون اب ریخت مسیر خونه تا بیمارستان خیلی زودتر از وقتای قبل طی شد و من به سمت زایشگاه رفتم برای اینکه سزارین شم باید کلی نقش بازی میکردم اخه تو استان ما سختگیری سزارین خیلی زیاده خلاصه اون بهم گفت ک وقتی ماما های دیگه بالا سرم اومدن من بگم ک آبریزش دارم و تکونای بچه هم کم شد اون منو رو تخت خوابوند و یه معاینه صوری کرد و به همکاراش گفت دهانه رحمش 2 سانت باز شده بستریش کنین اونجا منو روی تختی ک دو تا زائو هم کنارم بودن گذاشتن