2777
2789

شب عجیبی بود احساس گنگی داشتم و استرس اینکه فردا همه چی به خوبی پیش میره یا نه خودمو برای مادر شدن اماده نمیدونستم بالاخره با تموم شب زنده داریای من ساعت 6 صبح رو نشون میداد دیگه کم کم باید اماده میشیدم اخه خانم تقوایی مسئول زایشگاه بهم گفت ک ساعت 7 باید اونجا باشم خلاصه ماهم اماده شدیمو به سمت بیمارستان حرکت کردیم قبل رفتن هم ساناز منو از زیر قران رد کرد و پشت سرمون اب ریخت مسیر خونه تا بیمارستان خیلی زودتر از وقتای قبل طی شد و من به سمت زایشگاه رفتم برای اینکه سزارین شم باید کلی نقش بازی میکردم اخه تو استان ما سختگیری سزارین خیلی زیاده خلاصه اون بهم گفت ک وقتی ماما های دیگه بالا سرم اومدن من بگم ک آبریزش دارم و تکونای بچه هم کم شد اون منو رو تخت خوابوند و یه معاینه صوری کرد و به همکاراش گفت دهانه رحمش 2 سانت باز شده بستریش کنین اونجا منو روی تختی ک دو تا زائو هم کنارم بودن گذاشتن



      تو چه کردی که دلم این همه خواهان تو شد😍                     وقتی لبخند میزنی خیلی خوشگل تری رفیق🥰

اسم زايمان مياد تنم ميلرزه😐

دخترمزندگيمه...👼🏻                  ٢/١٨ساعت ١١:٢٠دقيقه اولين نبضتو حس كردم😍خيلي ذوق كردم 😍١٧/٥هفته                     از مرحله ي بارداري به مرحله ي زايمان انتقال يافتم ٧/١

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

بهم دستگاه نوار قلب وصل کردن و بهم سرم زدن و خانم تقوایی بهشون گفت ک تو سرمم امپول فشار تزریق کرده تا اونا کاری ب کارم نداشته باشن خلاصه تا ساعت یازده ش و نیم تو زایشگاه بودم و بعدش به بهونه افت ضربان قلب بچه منو اماده اتاق عمل کردن وقتی اومدن بهم سوند وصل کنن خیلی ترسیدم ولی اصلا اصلا درد نداشت فقط وقتی وصل میشه همش حس ادرار داری و این واقعا ادمو اذیت میکنه منو سوار ویلچر کردن و از زایشگاه اوردن بیرون پشت در زایشگاه امین و مادرم منتظرم بودن از چشمای هر دوشون استرس و عشق میبارید و این حس دلگرمی بهم میداد منم با اینکه خیلی میترسیدم اما به خاطر اونا چهره ی خندان به خودم گرفتم تا خیالشون راحت باشه با اسانسور به طبقه فکر کنم چهارم رفتیم اتاق عمل اونجا به کمک دو نفر روی تخت نشستم و یه اقایه جوونی ک دستیار دکتر بیهوشی بود تختو بالا اورد و از من اسم و جنسیت بچو پرسید و داشت سرمو گرم میکر تا از اون جو اتاق عمل خارج شم دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت بشینم و تکون نخورم و منو از کمر بیحس کرد من خیلی از سوزن میترسم ولی درد این سوزن خیلی کم بود خلاصه خانم قنبری هم اومد و من میتونستم پاهامو یه خورده تکون بدم و هی به دکتر میگفتم منو عمل نکنین من هنوز حس دارم فکر کنم تو سرمم دارویی ریختن چون با اینکه همه چیزو میدیدم ولی کاملا منگ بودم خلاصه من طبق خاطره های ک شنیدم متوجه شدم ک عملم شروع شده حرکاتو حس میکردم اما خب دردی نداشتم و حدود 10 دقیقه بعد ماما یی ک تو زایشگاه هم بود بهار کوچولو رو اورد سمتم منم اشکام بدون این ک اختیاری روشون داشته باشم میریخت بعد عمل منو به سمت ریکاوری بردم و بلافاصله دردام شروع شد و ناله میکردم یه پرستار اومدو بهم ارامبخش تزریق کرد اما دردم اروم نشد و همش ناله میکردم اون پرستارم حواسش بهم نبود از یه دختر که تخت کناریم بود و برای سرکلاژ اومده بود و تو زایشگاه هم دیده بودمش خواستم ک پرستارو صدا کنه و پرستار با کلی غر غر دوباره بهم مسکن زد دردش واقعا فاجعه بود جوری ک حاضر بودم بمیرم بعد یک ساعت ک تو ریکاوری بودم منو به بخش منتقل کردن پشت در اتاق عمل امین و مامان منتظرم بودم نمیدونم اما حس کردم تو چشمای هر دوشون اشک جمع شده بود



      تو چه کردی که دلم این همه خواهان تو شد😍                     وقتی لبخند میزنی خیلی خوشگل تری رفیق🥰

خلاصه منو به یه اتاق دو تخته بردن ک دو ساعت قبل من یه خانمی زایمان کرده بود و هم اتاقیم بود تا منو گذاشتن رو تخت پنج دقیق بعد دو تا پرستار اومدن خواستن شکممو فشار بدن ک من نذاشتم



      تو چه کردی که دلم این همه خواهان تو شد😍                     وقتی لبخند میزنی خیلی خوشگل تری رفیق🥰

بعد ده دقیقه بهارمو اوردن یه دختر کوچولو ک فتوکپی بابا امینش بود وقتی امین بغلش کر من از این حد شباهت خندم گرفته بود و باعث شد جای عمل درد بگیره شب اول شب سختی بود و من کل درد داشتم با اینکه پرستارا بهم مسکن هم تزریق میکردن اما بازم درد زیادی رو تحمل میکردن و اینکه با این حالم باید به بچه هم شیر میدادم خیلی اذیتم میکرد قرار شد از ساعت یک من خوردن مایعاتو شروع کنم و بعد یک ساعت بیان سوندو در بیارن تا من برم دستشویی

/

      تو چه کردی که دلم این همه خواهان تو شد😍                     وقتی لبخند میزنی خیلی خوشگل تری رفیق🥰

ساعت یک من خوردن آب میوه و چای شیرینو شروع کردم ولی اونا ساعت چهار سوندو در اوردن الان بهار خانم برای شیر خوردن داره بیقراری میکنه میام ادامشو مینویسم

/

      تو چه کردی که دلم این همه خواهان تو شد😍                     وقتی لبخند میزنی خیلی خوشگل تری رفیق🥰

بعد در اوردن سوند من به کمک مادرم به دستشویی رفتم اما از شدت ضعف تو دستشویی حالم بد شد فشارم افتاد به سختی از دستشویی بیرون اومدم ساعت 6 صبح بهم شیاف دادن تا شکمم کار کنه ساعت هشتم خانم دکتر اومدو برگه ترخیص منو امضا کرد و بهم گفت هشت روز بعد برم پیشش تا نخ بخیمو بکشم بعد رفتن دکتر پرستار اومدو پانسمانمو عوض کرد و جای بخیرو چسب ضد اب زد که الان به شدت پشیمون کاش پانسمان معمولی میکرد چسب لعنتیش جوریه ک هنوز با گذشت 13 روز با اینکه هر روز هم حمام میکنم رد چسبش مونده و پاک نمیشه بگذریم دیگه تا کارای ترخیص انجام بدیمو ساعت شده بود دوازده ونیم یکی از کارگرای بیمارستان منو سوار ویلچر کرد و ه پایین برد و سوار ماشین شدیم و سر راه هم یه جعبه شیرینی خریدیم و به سمت خونه رفتیم دم در خاله و عزیز و ساناز و بابام به استقبالمون اومدن و زیر پام قربونی کردنو خالم اسپند دود کرد چون خونه مامانم اینا دو طبقس من به سختی پله هارو بالا رفتم ولی در کل خوب بود الان راستش درد عمل فراموشم شده ولی تا اونجایی ک یادمه تا پنج روز اول خیلی درد داشتم ولی یه مقدارش با شیاف کنترل میشد بعد پنج روزم پهلوی راستم خیلی درد میکرد و میسوخت جوری که اگه میخندیدم نفسم میرفت و این درد منو خیلی پرخاشگر کرده بود و باعث میشد با اعضای خانوادم خیلی بد صحبت کنم 😓 روز هشتم پیش مامای شهرمون بخیمو کشیدم بعد کشیدن بخیه خداروشکر درد پهلوم خیلی. خیلی کم شدom/

      تو چه کردی که دلم این همه خواهان تو شد😍                     وقتی لبخند میزنی خیلی خوشگل تری رفیق🥰

بچه ها من زایمانمو قاچاقی انجام دادم با اینکه بیمارستانم خصوصی بود ولی اجازه سزارین اختیاریو نمیدادن دکترم ازم دوتومن زیر میزی گرفت و با مامای زایشگاه دست به یکی کردن تا منو بردن اتاق عمل

      تو چه کردی که دلم این همه خواهان تو شد😍                     وقتی لبخند میزنی خیلی خوشگل تری رفیق🥰
بعد در اوردن سوند من به کمک مادرم به دستشویی رفتم اما از شدت ضعف تو دستشویی حالم بد شد فشارم افتاد ب ...

عزیزم نذاشتی شکمتو فشار بدن،بعدا نیومدن دوباره فشار بدن؟

برای منونینیم یه صلوات میفرستی❤از زایمان میترسم لطفا دعام کنین،
بچه ها من زایمانمو قاچاقی انجام دادم با اینکه بیمارستانم خصوصی بود ولی اجازه سزارین اختیاریو نمیدادن ...

نه نیومدن

      تو چه کردی که دلم این همه خواهان تو شد😍                     وقتی لبخند میزنی خیلی خوشگل تری رفیق🥰
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792