کاش میشد برگردم به مجردیام
عجب گو.هی خوردم خسته شدم از شوهر همه جا پشتیبان خانوادش بود وهست فکر میکنه این تنها یه ننه داره من زیر بته عمل اومدم سال تا سال به اصرار من میاد خونه بابام اینا یه زنگ نمیزنه به احترام زنش به پدرزنش بعد توقع داره بابام با۵۰سال سن زنگ بزنه احوال داماد بپرسه دیشب خونه عموش تولد دعوت بودم از سرکار اومد گوشی منو گرفت اخه خودش نت نداره از گوشی من استفاده میکنه نکرد ۲دقیقه پیش من بشینه و بعد بره گفت میرم خونه استراحت کنم بعداز۲ساعت رفتم خونه خودمون دیدم نیست ازخونه زنگ زدم میگم کجایی میگه تو کجایی میگم مگه شماره رو نمیبینی ازخیابون ک زنگ نزدم گوشی رو روم قطع کرد جلوی مامانش منم بچه هارو خوابوندم رفتم خونه مامانش و گوشیمو گرفتم بهش گفتم تو که دوس داشتی ۲۴وردل مامانت باشی بیخود کردی زن گرفتی و زدم بیرون و اومدم خونه
بعدشم خیلی بهم توهین میکنن از بچه های ۱۳ساله ی خواهرای شوهرم گرفته تا پدر شوهرم که شب یلدا زد تو گوشم
بقول یه نفر ادم شوهرش پشتش باشه دنیا پشتش نباشه غمی نداره
من دیگه خسته شدم
بنظرتون طلاق بگیرم (نگید به خاطر هیچی میخوای طلاق بگیری.چون من تمام تلاشمو کردم اما درست بشو نیست این زندگی درضمن حالشو ندارم همه مشکلات رو تایپ کنم)بچه هامو ازم میگیرن؟۱سال و خورده ای هستن
چندبارتاپیک زدم جواب درستی نگرفتم با مشاوره صحبت کردم گفت بی فایده است این زندگی چون شوهرت اونوریه تا اخر عمر باید بسوزی و بسازی
اگه برم با بچه هام خونه پدرم اینا میتونن شکایتی چیزی کنن؟
توروووووووو خدا راهنمایییییییم کنین دستم به دامنتون