2821
2789
عنوان

ترسناک😈

138 بازدید | 17 پست

رو ب اینه وایستاد و مسواکو گرفت دسش تو اینه ب خودش خیرع بود زیر چشاش کبود شدع بود!

دستی رو زوی شونش احساس کرد!

ب عقب برگشت ولی کسی نبود!

صدای قدم هایی ک بش نزدیک میشد داشت ترسو تو دلش مینداخ...

اب و باز کرد ولی...!بجای اب خون بود ک جلوی دیدش بود دوباره تو اینه خیره شد!

متوجه دختری شد با صورت خونی و دندونای کجو کولع ک اروم ب سمتش قدم بر میداره...

‌.

.

.خاطرات یک شب با جن ها

[  ] ۵ سال پیش توی ایام عید از طرف یکی از دوستای بابام به یه باغ بزرگ دعوت شدیم . اونجا برای دو روز کرایه شده بودالبته به غیر از ما خیلی های دیگه هم بودن. وقتی که شب همه دور هم جمع شدیم حدود ۶۰ نفر بودیم.همه خانوادگی اومده بودن. جاتون خالی شب برای شام  لوبیا پلو درست کرده بودن .هر کی شام رو یه قسمت از باغ خورد . یکی توی ایوون خورد . یکی وسط باغ . یکی توی اتاگگق . منم توی ایوون نشسته بودم . موقعی که ما وارد باغ شدیم یه سگی رو دیدم که جلوی در بسته بودن .یه مقدار از شامم مونده بود . تصمیم گرفتم ته مونده ی غذا مو ببرم و بدم به سگه بخوره . رفتم وسط باغ که یه ترس بدی افتاد به جونم . هوا تاریک بود .نه میتونستم برم جلو . نه میتونستم برگردم. خلاصه با هزار بدبختی خودم رو به سگه رسوندم. ترسم صد برابر شد. سگه یه حرکت های عجیب غریب میکرد. به چشم من اصلا قیافش به سگ نمیخورد. غذا رو براش ریختم و با عجله به طرف ایوون برگشتم. وقتی دیدم پسر ها دور هم جمع شدن و گیتار میزنن و میخونن خیالم راحت شد.  خلاصه تا اون موقع هیچ مشکلی نبود وخیلی خوش گذشت . دختر ها همه جمع شدیم برای شستن ظرف ها. سر و  کله ی هم زدیم و گفتیم و خندیدیم و ظرف ها رو شستیم. وقتی تموم شد رفتیم توی سالن . همه گروه گروه دور هم جمع بودن . یه گروه پاسور♥♠♣  بازی میکرد. یه گروه تخته یه گروه شطرنج ♘♜  بازی میکرد . یه گروه گیتار میزد. مردای سن بالا دور هم جمع بودن.مامانا با هم حرف میزدن. ماهم مشغول گرفتن فال قهوه شدیم.که یه دفعه با یه صدای وحشتناک همه از جا پریدیم. دیدیم تمام ظرف هایی که شسته بودیم پخش آشپزخونه شده و مایه ظرف شویی برگشته روی ظرف ها و همه ی ظرفا رو کثیف کرده . عجیب بود که یه مقدار مایع ظرف شویی به دیوار هم پاشیده شده بود.

خلاصه باز ظرف ها رو جمع و جور کردیم و اومدیم نشستیم . بین ما یه آقای روان شناس هم بود که سر صحبت رو باز کرد و یه حرفای عجیب غریب زد. مابین حرف هاش از ارواح و اجنه  حرف میزد. در آخر حرفاش هم گفت که توی باغ جن داره و ما آرامش اونا رو به هم زدیم. ما دختر ها ترسیده بودیم. مخصوصا اینکه برای من اون اتفاق هم وسط باغ افتاده بود مطمئن شدم یه خبرهایی اونجا هست. پسرها شیطنتشون گل کرد و هر سری با حرف ها و حرکت هاشون بقیه رو میترسوندن . یه بار یکی خودش رو به خفه گی زد. یکی ملافه ی سفید انداخت رو سرش. یکی بی خودی جیغ کشید. خلاصه ترس رو انداختن تو وجود همه و خودشون رفتن خوابیدن. ما که اونشب خواب به چشممون نیومد.یه صدای جیز جیز از توی باغ میومد. خودمون رو با حرف زدن سرگرم کردیم که از اون حال و هوا دربیایم. تا اذان صبح همین برنامه بود. که یه دفعه همه احساس کردن همه چی عادی شد. دیگه خبری از سنگینی نبود.این حس رو همه احساس کردن. هوا که یه مقدار روشن شد رفتیم داخل باغ . چشمتون روز بد نبینه . باغ از این رو به اون رو شده بود انگار ده نفر افتاده بودن به جون باغ. خاک باغچه ها به هم خورده بود و اصلا مثل شب قبل نبود. کسایی که شب قبل این موضوع رو به مسخره گرفته بودن با چشمای از حدقه در اومده فقط خیره شده بودن به خاک  های باغچه. خلاصه همون ساعت جول و پلاسمون رو جمع کردیم و راهی تهران شدیم. خداییش خیلی خاطره ی وحشتناکی بود.

دَرس عبرتی درکار نیس(زنده باد) اشتباه خـوبِ مَن

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

یبار من تو حموم چشامو بسته بودم موهامو میشستم یهو یکی دیدم دست خیسو گذتشت رو شونه ام با ترررررررس دس ...

خخخخ ولی خداییش خونه داییم اینا روستاست اینا هرشب یکی میومده دمه خونشونو محکم میزده بعدش ک نگاه میکردن هیشکی نبوده  میگفتن جنه

دَرس عبرتی درکار نیس(زنده باد) اشتباه خـوبِ مَن
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792