تاحالا کسی اینجا تجربه خروج روح از بدنشو داشته منظورم مرگ نیستا دور از جونتونننن😐😘😘😘😘
مثلا برون فکنی یا طی حادثه ای براش پیش اومده باشه
تعریف کنین براممم😁😁
خیلی کنجکاوممم من اصلا ذهنم خیلی درگیر این موضوعاته دوس دارم بیشتر بدونم🤗🤗
کد خدایی که گمان کرده خدای ده ماست،کدخدا نیست خدا نیست بلای ده ماست. حرفی برای گفتن ندارم، من هم اضافه میکنم نانی برای خوردن،روحی برای زندگی،وطنی برای ماندن، اشکی برای ریختن.
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
حال ما خوب خراب است🖤«با من از منطق حرف نزنید من اسطوره زندگیم باب اسفنجیه💛»͢( ꯭ای꯭ ع꯭م ꯭ش꯭وخ꯭ ط꯭ب꯭ع ꯭د꯭پ꯭🙃꯭🖤꯭) ❰یاد بگیر تو زندگیت به هیچکس اعتماد نکنی!اول خودت،دوم هیشکی(((:
کد خدایی که گمان کرده خدای ده ماست،کدخدا نیست خدا نیست بلای ده ماست. حرفی برای گفتن ندارم، من هم اضافه میکنم نانی برای خوردن،روحی برای زندگی،وطنی برای ماندن، اشکی برای ریختن.
توی محل کارش یه پنج دقیقه ای بیهوش میشه که اطرافیانش فکر می کنن دور از جونش فوت کرده و می خواس ...
تو اون موقع چه اتفاقاتی براشون افتاد یادشه؟؟😨😨☹
کد خدایی که گمان کرده خدای ده ماست،کدخدا نیست خدا نیست بلای ده ماست. حرفی برای گفتن ندارم، من هم اضافه میکنم نانی برای خوردن،روحی برای زندگی،وطنی برای ماندن، اشکی برای ریختن.
و جالبه برادرم تو همین خونه وقتی زندگی میکرد سالهای طولانی شدیدتر از من درگیر بختک بوده و متاسفانه تو بیداری هم میدیده الانم نمی دونم من خودم اعتقاداتم ثابت نیست نمیخوام سوتفاهم بشه اما الانم سالهاس یک دعا همراهشه و اگر یک شب اون رو از اتاق خارج کنه چیزهای خوبی نمی بینه توی خونه 🙄🙄🙄😶😔
وای😂😂😂😂😂😂😂 خیلی خندیدم 😂😂😂😂😂 خیلی چیز چرتیه همیشه در حال دست پا زدنم بلند شه گوسا ...
مگه تکون میتونین بخورینن موقع بختک😐😐🤐
کد خدایی که گمان کرده خدای ده ماست،کدخدا نیست خدا نیست بلای ده ماست. حرفی برای گفتن ندارم، من هم اضافه میکنم نانی برای خوردن،روحی برای زندگی،وطنی برای ماندن، اشکی برای ریختن.
این اتفاق مال سی ساله پیشه زمانی که مادرم منو باردار بوده ولی دنیای مارو عوض کرد چون بعد از اون بابام مشکل روحی شدید پیدا کرد خیلی سخت بود دچار افسردگی دو قطبی شد هر موقع مریض می شد به من می گفت که اون روز روحش از بدنش جدا شده و رفته تو آسمون می گفت یه عالمه نور زرد می دیده بعد خونه خدا که یه سری آدم دورش طواف می دادند هیچ کس حرفای بابامو باور نکرد غیر از خودم