همش به مادرشوهر پدر شوهرم فکر میکنم به مادر و پدر خودم یا حتی همسایه ها میبینم چقدر بیزحمن مخصوصا مادرشوهرم دلش واسه کسی تنگ نمیشه. شوهرم بچه اخرشونه اصلا سالی یه بارم نبینه مهم نیست حتی حسودی هم میکنه به بچه هاش. مادرم هم به من میگفت من فقط شوهرمو(بابامو) دوست دارم بچه هام و دوست دارم ولی خوشحالم که رفتن سرزندگیشون ولی دلم براشون خیلی تنگ نمیشه. بهش گفتم درستش هم همینه. اما تو دلم کلی تعجب کردم که منی که بچتم دلم واسه حتی دشمنامم تنگ میشه . از همین الان شروع کردم غصه خوردن واسه آینده که بچه هام برن سر زندگی شون از تنهایی دق میکنم. همین الانم کلی گریه کردم واسه اینکه دوران بچگی و جوانی پدر و مادرم یادم اومده و اوایل ازدواج خودم و حتی خاطرات خودم با خواهرشوهر و روزایی که هیچوقت بر میگرده دارم گریه میکنم . اخه چرا اینجوریم . اگه قرصی دارویی چیزی میدونین خواهش بگین دیگه اینجوری زندگی واسم از زهرم تلختر .