من نمیتونم به کسی انگیزه بدم چون خودم اول راهم
من سالهای طولانی از لاغری ترسیدم
یه وقتایی ریزش مو بهونه ام بود
یه وقتایی شل شدن پوست صورت و شکم
یه وقتایی میگفتم از ۱۵ فروردین شروع میکنم
یه وقتایی میگفتم از هفته بعد
سالهای طولانی با همین بهونه ها چاقی رو مثل زنجیر دور گردن همراهم کشیدم
گفتم اگه شیرینی نخورم قند خونم افت میکنه
گفتم اگه خوب غذا نخورم سرم گیج میره
ولی در تمام این مدت حقیقت این بود که سنگینی این زنجیر با تمام درد و رنجی که برام به همراه داشت، عادتی ترک نکردنی به نظرم میرسید و هربار از ترس شکست، همه جور بهونه ای می آوردم که لاغر نشم
نمیدونم چی شد.... نگاه تحقیر آمیزی دیدم؟ حرف نیشداری شنیدم؟ اراده ی آهنینی دیدم که زنجیرهای خودشو پاره کرده بود و من شرمگین بر جای خودم مونده بودم؟؟؟؟ نه، یادم اومد.... بچه هام بودن که غروب ها به عادت مادرشون عادت کرده بودن شیرینی بخورن.... همه ی تحقیرهای قبلی فقط منو نشونه میگرفتن و من تحمل میکردم... ولی بچه هام.... چطور تحمل کنم اونا هم این زجرو بکشن؟ چطور زنده باشم و ببینم رنجی که من تحمل کردم رو خودم دارم به اونا تحمیل میکنم؟؟؟
دیگه ترسی از لاغر شدن ندارم، برای مو ، پوست ، مهمونی و برای هر بهونه ای راه حلی هست... ولی برای تحقیر نشدن بچه هام فقط یک راه حل هست............... من .