بابام اجازه نداد
گفت سنتون کمه
منم لج کردم اعتصاب غذا و خودکشی و اینا... محمد جوادم هرروز در خونه ی ما بود و از بابام کتک میخورد
تو همین گیر و دار پسرعمم چندین بار اومد خواستگاریم . فردای همون روز جلسه ی خواستگاری رو برگزار کرد و یک ماهه عروسم کرد.الان عروس عمم هستم...