من صمیمی ترین دوستم بود تو ساختمون مادرشوهرش
ببین یه چشمش اشک بود یه چشمش خون
در حدی ک داشتن طلاق میگرفتن ولی دیگه از اون خونه رفتن(با دعواااا)روحیه دوستم حساس بود مثلا تعریف میکرد مادرشوهرش میگفت:دیشب شام خونه نبودین چقد غذا بیرون میخورین؟یا هر وقت دختراش میومدن نوه هاشو میفرستاد خونه دوستم اونم اسیر شده بود خلاصهههه حیلی سختی کشیدددددد واقعا اذیت شد بنظر منم ادم اجاره بشینه بهتره تا اینجوری عذاب بکشه اول زندگی