2821
2789
عنوان

داستان ترسناک

275 بازدید | 34 پست

سلام دوستان بیاین از اتفاقای ترسناکی ک افتاده واستون بحرفید، من خودم یه باربا مامان و ابجیم و داداشم تو پذیرایی خواب بودیم تازه امده بودیم تو اون خونه و هنوز وسایلا رو نچیده بودیم از خواب بیدارشدم دیدم ابجیم تو اشپزخونست بهش گفتم یه لیوان اب میدی در یخچالو باز کرد پارچ ابو دراورد امد نزدیکم واستاد گفتم خوب بده آبو نگام میکرد فقط گفتم بده دیگه هیچی نمیگفت سرمو برگردوندم ک ب مامانم بگم ببین نصف شبی اذیتم میکنه دیدم آبجیم تو رختخواب خوابه ناخوداگاه از ترس اروم گریه ام گرفت دختره ک مثل آبجیم بود پازچ ب دست نگام میکرد تمام تلاشمو کردم یهو داد زدم بسمه اله ب همین محرم قسم جلوی چشمم یهو دود شد رفت هوا،همه از دادم از خواب پریدن تا چند دیقه نمیتونستم حرف بزنم

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

بعدش چی شد؟ 

اونی ک مثل ابجیم بود داد زدم بسم اله جلو چشمم دود شد رفت هوا،تو اون خونه کلا 6ماه زندگی کردیم واقعا جن داشت ب سال نکشیده اثاث کشیدیم رفتیم 

ایول چه باحال مگه خونهه قدیمی بود

قدیمی بود حیاط دار دو طبقه،طبقه اول خونه قبلا یه افغانی زندگی میکرده دخترشو کشته بود تو خونه خاک کرده بود ما بعدش ک ب صاحبخونه گفتیم هی چیز میز میبینیم بهمون گفت

جالب بود میگفت کاریتون نداره نترسید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز