2777
2789
عنوان

دلتنگی ،تنهایی و شاید انتظار...

1842 بازدید | 118 پست

از آخرین نامه 

از خداحافظ 

از جستجوی آخرین کلام در نگاهت 

از آخرین باری که با تردید گفتی 

چقدر دوستم داشتی 

و من در وهم غیرقابل باوری 

باور کردم ، دیگر دوستم نداری 

بی تو 

بی خودم 

بی حضور عشق 

سخت گریسته ام 

رغبت عجیبی دارم به دیوانه شدن 

رغبت عجیبی به بیراهه زدن 

دوست دارم دست هایم را روی سینه ام 

روی امن ترین جای بدنم بگذارم 

و برای همیشه بخوابم 

خواب 

خواب 

خوابی برای نبودن

نبودن 

تو رفته ای و نمی دانی 

دیگر بارانی نخواهد بارید 

این شهر پر از غبار خواهد شد 

تن من مثل کویر خشک خواهد شد

من و کویر 

کویر و من 

من و شب و کویر 

و باد می وزد 

و می وزد 

تا صدای آخرین لحظه های تو را 

با خودش به سرزمین های غریب ببرد 

تو رفته ای 

و من پشت چشمان بسته ام 

شب را دیده ام 

من از گوشه ی اتاق 

کسی را دیده ام 

که دو شب پیش مرده است.

تبسمی از تو مرا کافیست تا از هیچ به همه چیز برسم🌟 

آه ای فرسنگ ها دور از من 

بازگشت را تعبیری دوباره کن

قشنگ کن 

غربت بی انتهای مرا 

قشنگ کن 

انتهای غروب و کوچه و انتظار را 

رگبار بهاری شو 

ببار 

بی محابا ببار 

بر این تن مشتاق 

بگذار چون گذشته 

بیدی باشم 

که از هر نسیم عشق 

می لرزد... 

تبسمی از تو مرا کافیست تا از هیچ به همه چیز برسم🌟 

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

تو نیستی 

بهانه های کوچک خوشبختی 

نیستند 

تو نیستی 

من نیستم 

در نبود تو 

لبخند های کاغذی آلبوم 

غرق شدند در باران 

بی دریغ اشک 

تا سپاسگذار تو باشم 

که به اندازه ی یک 

غریق نجات غریبه تلاش نکردی 

برای گرفتن من 

از آب گل آلود... 

تبسمی از تو مرا کافیست تا از هیچ به همه چیز برسم🌟 

یادت می آید 

هر سال این موقع سال 

پیام می دادم 

عزیزجانم 

هوا سرد است

بپوشان تمام وجودت را 

مبادا خانه نشین شوی 

و چشمی که نثارم می کردی 

و خیالت راحت را ... 

هر سال 

این موقع سال 

چه حال خوبی داشتیم 

راستی دلت تنگ نشده؟...

تبسمی از تو مرا کافیست تا از هیچ به همه چیز برسم🌟 

به شب و پنجره بسپار که بر میگردم



عشق را زنده نگه دار که برمی گردم



بس کن این سرزنش (( رفتی و بد کردی)) را



دست ازین خاطره بردار که برمیگردم



دو سه روزی هم –اگر چند- تحمل سخت است



تکیه کن بر تن دیوار که برمیگردم



بین ما پیش ترک هر سخنی بود گذشت



عاشقت میشوم اینبار که برمیگردم



گفته بودی دو سحر چشم به راهم بودی



به همان دیده ی بیدار که برمیگردم



پرده ی تیره ی آن پنجره ها را بردار



روی رف آیینه بگذار که برمی گردم



پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست



به شب و پنجره بسپار که بر میگردم



تعطیل🚫                                                                                 

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت


خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه‌ای بر در این خانه‌ی تنها زد و رفت


دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت


مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت


چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت


بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت


دل خورشیدی‌اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت


همنوای دل من بود به هنگام قفس

ناله‌ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت


👤هوشنگ ابتهاج

عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من
شب هجران نکند قصد دل آزاری من

روزگاری که جنون رونق بازارم بود
تو نبودی که بیایی به خریداری من

برگ پاییزیم و خسته دل از باد خزان
باغبان نیز نیامد پیِ دلداری من

اشک گرم و غم عشق آمد و جانا چه کنم
گر به فردا نرسد این شب بیداری من

من و دیوانگی و مهر و وفا یار شدیم
تا تو باشی و من و عشق و وفاداری من

عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من
قصه ی عشق شود قصه ی بیماری من..🍃❤🌻❤🍃

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم 🖤❤ خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم ❤🖤
به شب و پنجره بسپار که بر میگردم عشق را زنده نگه دار که برمی گردم بس کن این سرزنش (( ر ...

دل زود باورم را به کرشمه ای ربودی 

چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی 

به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از من 

من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی 

من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم 

تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی 

ز درون بود خروشم ولی از لبم خموشم 

نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی 

چمن از تو خرم ای اشک روان  که جویباری 

خجل از تو چشمه ای چشم رهی که زنده رودی 

تبسمی از تو مرا کافیست تا از هیچ به همه چیز برسم🌟 

همیشه دلم میخواست داشته باشمت
جایی نزدیک به خودم
درست کنار دستانم، که هر وقت
دلم تنگ شد، هر وقت اوضاع روبراه نبود
دست دراز کنم و اولین چیزی که دستانم
لمس کردند، انگشتان تو باشند.
آدم ها هر چقدر هم عزم رفتن کنند و
راحت دل بکنند، بازهم تکه ای از وجودشان را در دستان کسی جا میگذارند.
من دستانم پر است از تمنّای داشتنت.
تو دلیل این انقلاب بزرگ، میان روزمرگی های خاکستری هستی
و درست همان لحظه که تصویر از راه رسیدنت با آن صورت دل نشین،
قد و قواره ی ریزه و دوست داشتنی،
آن چشمان خندان و دست های پر تب و تاب،
از پشت شیشه ی باران خورده مقابل چشمانم جان می گیرد،
من به فرسنگ ها دور تر از آن تارگیسوی بازیگوشِ، اسیر شده پشت گوشت،
جایی در انزوای تاریک خواستنت
تبعید میشوم.
همین که از مقابل چشمان مشتاق پسرک کافه چی بی توجه میگذری و به سویم گام بر میداری، یعنی تمام تو مالِ من است.
شاید باورت نشود،
گاه آدم ها با چشم باز می میرند!
من لابلای کلنجار چشم هایت
هزاران بار دفن شده ام و باز
با خنده نفس میکشم!
همیشه دوست داشتم داشته باشمت.
چون داشتنت شیرین است،
حتی در خیال!



ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز