شاید سعی کنم چشمام رو روی هم فشار بدم و خونهی قشنگمون رو تصور کنم
میتونم تو رو تصور کنم..چشمام رو بستم و تو موهامو میبافی..به دکلمهی فروغ گوش میدیم و دستم رو روی قلبم میزارم وقتی شعر رو زمزمه میکنی.میتونم عشق بی نهایتت به فروغ رو تو قلب خودم حس کنم.
میتونم تمام کوچه های شهر رو با چشمای بسته با تو گز کنم.کوچه های رشت رو با چشمهای بسته راه برم در حالی که باد لای موهام میرقصه و دستات رو ول نکنم
چشمام رو باز نمیکنم چون دیگه تو رو نمیبینم.دیگه اون خونه قشنگ قبلی وجود نداره که موهامو چل گیس کنی.دیگه تو وجود نداری که نصف رشت رو باهام پیاده راه بری و دم غروب لب دریا موهامو نوازش کنی
شاید دیگه چشمام رو دوست ندارم!من انتخاب کردم زیبایی این دنیا رو ببینم.چشمهام دارن زشتیا رو نشون میدن...شاید همون چشمی رو میخوام که قبلا به تو خیره میشد!