دو سال اربعین خانوادگی رفتم
سال اول پسرم شیر خوار بود و تازه راه افتاده بود، دخترم هم چهار سالش بود همه میگفتن نرو با بچه خیلی سخته ولی دلم بدجور هوایی شده بود.حتی اعتبار پاسپورتم تموم شده بود، میگفتن تا پاسپورت بیاد و برای ویزا اقدام کنی دیر میشه اما از همه زودتر ویزای منو بچه هام اومد.نمی تونم توصیف کنم همش اشکام سرازیر بود.تا پسرم شیر میخواست همه میگشتن یه جای خوب برام پیدا کنن، غذای خوب برام میاوردن چون بچه م شیرخوار بود... دلم خون میشد برای خانم رباب و علی اصغر امام حسین.
وقتی تو بین الحرمین برادر و همسرم و ...که محرم بودیم دورمو میگرفتن که مردای غریبه بهمون نخورن از فکر اینکه چه به سر حضرت زینب و رقیه س آوردن اشکام می ریخت.
بهترین سفر عمرم بود و
حالم خیلی خوب بود امیدوارم زنده باشم و دوباره روزیم بشه.
ان شاءالله هر کی آرزو داره قسمتش بشه