2789
عنوان

داستان

66 بازدید | 2 پست

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم، دخترهای زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان، اما این یکی فرق داشت، وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد، یعنی فرق داشت، همان همیشگی من را میخواست، همیشگی ام به وقت تنهایی، تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد، موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش، ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند، باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد، همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم، داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد، اما نه! باید چشمانش را میدیدم، گفتم ببخشید خانوم؟ سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما؛ اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت، خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام، از فردا یک تخته سياه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم، هميشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد،

چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟

اینها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود، شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و ... دیگر کافه بوی شاملو را میداد، داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم، داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم؟ این یک ماه رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد، مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته، یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود،

عشق همین است، آدم ها میروند تا بمانند،

گاهی به آغوش یار و گاهی از آغوش یار ...






من ننوشتما دیدم خوب بود گفتم بزارم شمام بخونید 


@دخی_بهمنی @گل83فروردینی  

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792