من یه بار شب بود گوشیمو به حالت نگاتیو گذاشتم چندتا عکس از خونمون انداختم به جون خودم تو همشون یه زن واضح جلو دور بین بود وقتی عکسهارو با خواهرم دیدیم خواهرم از ترس غش کرد
خدایا منتظر معجزه هایت هستم دستهایم بلند سرم به اسمان
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
وای چهار ماه پیش دخترم تو اتق خواب بود نیمه شب یه دفعه جیغ میکشید ولم کن بیدارشدیم دیدیم جلودراتاقه از ترس گریه میکرد میگفت یکی پامو گرفته بود داشت میکشید منو میبرد وقتی جیغ زدم ولم کرد از ترس حتی دیگه نمستونست از جا پاشه
خدایا منتظر معجزه هایت هستم دستهایم بلند سرم به اسمان
یه خونه قدیمی پشت خونه پدرشوهرم هست...یه بار سر ظهر با شوهرم تو حیاط نشسته بودیم..رفتم بالای دیوار بیرونو نگاه کنم...دیدم یه موجود که سر بزرگ داشت وکچل بود چشمای بزرگ زرد داشت .لخت بود..از تو اون خونه قدیمی زول زده بود به من
یه صلوات واسه خانه دارشدن همه جوان ها.سلامتی همه بچه ها.پول داری همه ایرانیا