من یه شوهر خاله دارم ینی داشتم...باهاشون بزرگ شدم خیلی خیلی بهش وابسته بودم چون دوسال باخالم زندگی کردم
دوسالع پیش شوهر خالم فوت شد از حرفم ناراحت نشد اما حاضر بودم پدرمو از دست بدم اما اونو نه تا سه چهار ماه کارم گریع بود
سرطان داشت و تواین شیش ماع مریضیش کسی بهم نگفت منم داشتم برا کنکور درس میخوندم فقط باش تماس تصویری میگرفتم گف دارم مو میکارم ک موهامو زدم
بعدا لاغر شد بازم بم نگفتن گفتن عفونت داره
شاید مرگش کمرمو خم کرد
اللن دوسال گذشتع ب جرعت قسم میخورم ک حتی یک روز نشده ک یادم بره براش فاتحع بفرسم هرروز یادمع هرروز
همه اینارو گفتم ک برسم ب اینجا
یروز هفته پیش خالم زنک زد گف فلانی ینی شوهرش اومده بع خابم گفته بعد دوسال همتون منو فراموش کردین امااین ینی متظورش منم این منو یادش نرفته و هرروز برام دعا میخونه بهش بگو من همه امتحانامو قبول شدم دیگ گریه نکن
احضار روح براینکهذفقط با پدرت حرف بزنی کار درستی نیس اونو ازار میذی و خودتو بدتر میکنی
میفهممت خدا بدلت ارامش بده هرروز براش فاتحع و دعا بخون مطمن باش بدستش میرسه و تورو یادشه عزیزدلم
یبار تو ی کتاب خوندم نوشته بود مرده های صالح هرروز ب دیدن فرزندانشون میان و اونایی ک ادمای بدی بودن هفته ای یبار میان
اون تورو میبینع پس باهاش حرف بزن اون میشنوه
من همیشه حرف میزنم و اونم میدونم ک میشنوه...