دیروز رفته بودم سیسمونی بخرم بهم زنگ زدن گفتن دختر عمه ام حامله است مامانم یه شیشه شیر برداشت گفت بهش بدم ولی من نذاشتم گفتم مگه اونا به من تبریک گفتن تا کادو بهم دادم چرا میخوای این کار رو بکنی مامانم هم نداد ولی شوهرم از دستم ناراحت شد گفت چرا دخالت میکنی تو داری حسادت میکنی ولی من به نظر خودم حسودی نمیکردم فقط دلم از این شکسته بود که هیچ کسی به من تبریک نگفت ولی همه واسه اون ذوق کردن
از اون طرف هم جاریم تا فهمید باردارم دست به کار شد و الان باردار شده همه واسه اونا ذوق دارن ولی واسه من نداشتن
نمیدونم چرا دلم شکسته بود ولی دوست نداشتم کسی بهش تبریک بگه شب تا صبح خودم فکر میکردم به رفتارم ناراحت شدم گفتم نکنه خدا قهرش بگیره