دلم از شوهرم گرفته یه جوری دلمو شکوند که نفرینش کردم
با خانواده ی همسرم تو یه ساختمونیم دیشب برادرشوهرم با زن و بچه اش ساعت یک شب اوندن شب نشینی چون ما کلا جایی در نمیاییم میدونیم ناقل نیستیم و در کل کل ساختمون تو قرنطینه هستن
ساعت یک تا ده صبح خونمون بودن و اخر هم صبحانه ام خوردن و رفتن من یه دختر ده ماهه بدخواب دارم طوری که شبا اصلا نمیخوابه صبح ده یازده من تازه خوابیدم تا بیدار شدیم همسرم داد میزد پاشو جاهاتو جمع کن ظرفاتو بشور انگار من خدمتکار خونه اش هستم خودشم بیکار بودش کمکی نمیکرد
کلا خونه ام خودم تنهایی خونه تکونی کردم دروغ نگفته باشم فقط دیوارارو با بخارشو و دستمال تمیز کرد همین
حتی فرشارو و پرده رو همرو خودم انداختم
بعد که دیدم لحنش بده بهش گفتم باید داد بزنی من کلی پروژه دارم حتی یه خطشم ترجمه نکردم هنوز
گفت این دیگه از بی عرضگی خودته
خیلی نامرده قبل عید بهش گفته بودم تو رو خدا کمکم کن پروژه هامو بنویسم از فردا ام کلاسای مجازی دانشگاه شروع میشه
حالا دیدم انقدر طرفم نفهمه اوردم و یه صفحه از پروژه رو بنویسم که بازم برادرشوهرم اینا اومدن و یه خورده نشستن و رفتن
حالا سینکم پره و غذا ندارم بچمم گریه میکنه
اینا به کنار
شما چیکار کردید که موفق شدید و مرداتون قدرتونو میدونن تو رو خدا خواهرانه کمکم کنید