عزیزم من هر چی بلا سرم میاد باعث و بانیش پدرو مادرم هستن
بی نهایت با همسرم تو یه جبهه هستن و انگار همه دارن حق میگن و من ساز مخالف میزنم
پدر و مادرم خیلی بی منطق هستن تا جایی که من گفتم منو که بدبخت کردید نذارید خواهرم با خانوادهی شوهرش یجا زندگی کنه اما بابام رضایت داده خواهرمم با مادرشوهرش یه ساختمون باشن
جاریمم چند روز پیش که بچم خیلی بی قراری میکرد و اونا اینجا بودن و من نمیتونستم شیر بدم بعد رفتنشون منو همسرم دعوامون شد به همسرم گفتم درس نخوندم فدای سرم بعدا جبران میشه اما بچمو چیکار کنم چرا بخاطر بقیه من نباید به طفل معصومم برسم
برداشتم به جاریم پیام دادم که دیگه نیا خونمون چون شوهرم از فردا در خونرو قفل میکنه
دو روز خودم درو قفل کردم گفتم همسرم درو قفل کرده روز سوم گفت بگو قفل نکنه من نمیام خونتون جالبه گفتم باشه روز چهارم بازم پاشد اومد خونمون چون تو یه ساختمونیم میدونست روز چهارم درو قفل نکردیم
بعد از اون یکم دست و پاشو از خونه ی من جمع کرده اما همین امشب ساعت یکو خورده ای اومد یکم نشست و رفت