پارسال این موقع باباممریض شد ازیه هفته قبل امشب آخرین شبی بود که توخونه خودش بود صبح فردا حالش بدشد فقط آنفولانزای ساده بود باغچه گلاشوآب داد نمازخوند بردیم بیمارستان ودیگه برنگشت
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
اره حرفتون درسته ولی این که بابانداشته باشی که عروسیتو ببینه،بابچه ات بازی کنه میری خونه ی مامانت، ...
منم 6تا خواهر دارم ویدونه داداش بابام فقط عروسیه دوتا خواهرمو که باهم جاری هستنو دید با اولین نوش عروسیه بقیمون و8تا نوه ی دیگرو ندید فقط 42سالش بود فوت کرد
چندروزآخر دکتراگفتن اگه بمونه زمینگیر میشه امامنه لعنتی دعاکردم نمونه خاک برسرم .من چه دعایی کردم هم ...
الکی به خودت عذاب وجدان نده
میموند هم خودش در عذاب بود هم شماها
دایی من الان زمینگیره هر لحظه ترزو مرگ داره بچه ها و زن بدبختش هم افسرده و خسته با اینکه طفلیا بهش میرسن ولی سخته خیلی سخت یک روزشم سخته چه برسه که چند ساله
الکی به خودت عذاب وجدان نده میموند هم خودش در عذاب بود هم شماها دایی من الان زمینگیره هر لحظه ترزو ...
همه اینومیگن ولی من اون روز دلم سنگ شده بود.خاهرم گفت ول کن دکتراروارو راهش میندازیم فیزیو تراپی میبریم خوب میشه حرف میزنه خرج میکنیم براش ولی من چی گفتم....