2777
2789
عنوان

نام رمان:عشق دانشگاهی

167 بازدید | 0 پست

پارت ششم

ترانه

دیگه کلاسی نداشتیم.رفتیم سوار ماشین شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.گوشیم زنگ خورد تینا بود گوشی جواب دادم:

~بله چی کار داری که به خواهرت زنگ زدی.

~حتما باید کار داشته باشم که بهت زنگ بزنم.

خندیدم و گفتم:

~شوخی کردم خواهری

~راستی میشه امشب بیای پیشم.

~چطور

با من من گفت:

~آخه امشب تنهام چند روز بیای و پیشم بمون.

با تعجب گفتم. :

~مگه فرهاد داره نیره ماموریت .

~اره برای چند روز

متفکر گفتم:

~اما کیانا رو چیکار کنم آخه اونم تنها می مونه .

~اونم با خودت بیار

متفکر گفتم:

~تو بیای بهتره ها

~راست میگی باشه

و بعد خدا حافظی قطع کردم.

~کیانا خواهرم میخواد بیاد چند روز پشیمون بخاطر اینکه شوهرش نیره ماموریت .

او با ذوق گفت :

~عالیم میشه


اینم پارت ششم چطور بود

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز