پارت ششم
ترانه
دیگه کلاسی نداشتیم.رفتیم سوار ماشین شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.گوشیم زنگ خورد تینا بود گوشی جواب دادم:
~بله چی کار داری که به خواهرت زنگ زدی.
~حتما باید کار داشته باشم که بهت زنگ بزنم.
خندیدم و گفتم:
~شوخی کردم خواهری
~راستی میشه امشب بیای پیشم.
~چطور
با من من گفت:
~آخه امشب تنهام چند روز بیای و پیشم بمون.
با تعجب گفتم. :
~مگه فرهاد داره نیره ماموریت .
~اره برای چند روز
متفکر گفتم:
~اما کیانا رو چیکار کنم آخه اونم تنها می مونه .
~اونم با خودت بیار
متفکر گفتم:
~تو بیای بهتره ها
~راست میگی باشه
و بعد خدا حافظی قطع کردم.
~کیانا خواهرم میخواد بیاد چند روز پشیمون بخاطر اینکه شوهرش نیره ماموریت .
او با ذوق گفت :
~عالیم میشه
اینم پارت ششم چطور بود