شوهرم برگشته به هم با خنده میگه که نکنتو می خوای بری خونه بابات
گفتم آره چطور مگه دعوتم کرده
گفت چرا شما ها ول شدین اونجا بیا خونه خانواده من دیگه
من هفته ای یکبار اگه دعوت شم یا همین جوری میرم خونه خانواده شوهری تاحالا چنین حرفی نزده بود خیلیی ازش بعید بود
بعد گفت یک لحظه زود رفت بیرون به هش چی بگم چی می خواست چون پریروز اکمجا بودیم