۹ ساله ازدواج کردم. قبلنا خیلی با همسرم دوست بودیم ولی روز به روز بینمون سردتر شده. کارش رو تازه شروع کرده هنوز درآمد درست و حسابی نداره یعنی غیر از خورد و خوراک هیچ چیز دیگه ای نمیخریم. هیچ تفریحی هم نداریم. خودمم با وجود اینکه فوق لیسانس دارم همش تو خونهم چون بچه هام کوچیکن.شوهرم صبحا میره شبا میاد وقتی هم میاد خستهس و نه به من توجه میکنه نه بچه ها. حتی بعضی وقتا بچه ها رو هم دعوا میکنه.دیشب تب و لرز شدید داشتم حتی کمکم نکرد سفره رو جمع کنم. همین جور شامشو خورد و رفت. از خانوادمم دورم شاید سالی یکی دو بار پدر و مادرمو ببینم. هر وقت هم ببینم در حد دو الی سه روز. اون هم همش غر میزنه مامانت اینو گفت... بابات اونو گفت....
خسته شدم به خدا هیچ دلخوشی تو زندگیم ندارم.